قلب یخی

سلام ای رهگذر:

با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگرو آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن و بعد به رسم روزگارمرا و عمق نوشته هایم را به دست فراموشی بسپار،اسم مرا با یاد و نام قـــلـــــب یـــــــخـــــــی      بر دفتر بی کاغذ خود هک کن که سالها بعد یادم از خاطرت خواهد گذشت و نخواهی دانست کجایم و نخواهم دانست کجایی و آن روز جای خالیم را در خیال خودحس خواهی کرد .نوشته هایی هستند که خواندنشان سنگین است حالت را عوض می کنند. ضربان قلبت را بالا میبرندو پُراند از غم ِشیرین ...!دوست داری مرورشان کنی و بعدهم  یادداشتی پایش  بنویسی .اما بعضی نوشته‌هـا سنگین‌تر‌ند ،نمیتوانی بیش از یکباربخوانیشان.خط به خط که پایین میروی ، کلماتش آوار میشوند بر سرت ...بر شانه‌هایت سنگینی می کنند ،بس که درد دارندبس كه تو را نوشته‌اند ...

عاشقانه ای که به نام تو سرودم

 

هر روز تو را به شعر در می آورم ...جای جای دنج سطرها 

می نشانمت تا تنها تو بخوانی ام ، تنها تو بدانی ام...

 تو را به شعر در می آورم تا با دخیل چشمانت

  به خلیج های نم ناک عطش و آه برسم و سبک شوم... 

در یکی از همین شب های استعاره و تنهایی می فهمی،

 این منم که به همنشینیبی صبرانه ی سنگهای صبور 

مشهورم....  این منم که هر شب تمام ناتمامهای

  همیشه ی مغموم را سر می کشم و رد ّ ِ بی تکلم

 اشکهای بی هجا رادر چشمان قافیه قاب می گیرم .......

گاهی خواب می بینم!!!.....خواب می بینم از

 همهمه های غریب و سر در گم آدم ها می گریزم....

برای خودم دو بال می کشم، از همان ها که مسافت

 بین چشمان تو و اشک های مرا بُر می زنند!...

برای خودم دو بال می کشم و از خیابان و

 هیاهوهای نا آشنایی که ذهنم را ذره ذره

 می جوند پرواز می کنم!....باورم شدهمعجزه ام

  کار می کند!!! ... کمی حالم را بپرس! ... نمیترسی

  هیاهویی مرا زیر بگیرد در این آشفته "آدم های"

 غریب و سر در گم؟!...

گوش کن ! این آخرین عاشقانه نیست که می شنوی!

 تازه آمده ام تا درشالوده ی بی وزن دلنوشته هایم

  تو را به میقات آه ببرم...ببین چقدر واژه

 هایم دم کشیده اند! .... بنشین تا خوب نگاهت کنم .....

هنوز چند روزی مانده تا این عاشقانه کامل شود!....

این عاشقانه  به نام تو، به نام چشمان تو سروده شد ! ....

.این عاشقانه عکس تمام قد من و

 تنهایی سر به زیر واژه هاست....صبر کن شقایق ها از

 لابه لای لحظه ها دم بکشند....صبر کن تا طعم داغ

 و بی تسکین تنهایی مرا بشنوی....بخوانی!....

 صبر کن تا ترنم اشک ها جاری شود و سیلاب زمزمه

 ها به فریاد برسد!.....

من زودتر از همیشه از مثنوی بلند علاقه ات بالا می روم...

از چشمانت غزل می چینم  و در تبسم

 سپید تو باز هم جان می گیرم.....! راستش من به یک

 واژه از تو قانعم! ... به خودت ، به بودنت وقتی که آرام

 از خیال نوشته های من می گذری....

نکند ساعت به وقت پرستوها تو بازگردی

 و من خانه نباشم؟!..... نمی دانی

 وقتی در خیالم آهسته در می زنی ،

 کودکانه هول می کنم! .... آه نمیدانی وقتی

  نیمه ی شعرهای نگفته ام را می خوانی 

چقدر خوبم.... چقدرخوبم وقتی چترها را می بندی

  و تنها خودت می مانی و خیالم!... چقدرخوبم وقتی

  می نشینی بر هجا هجای خطهای خیس دفترم و

 برایم از بابونههای وحشی تعریف می کنی....

  آهسته دعا می کنم زنبیل های بارانی خدا

 پر شود از واژه هایی که بوی ترانه و ریحان می دهند... 

بوی تو، وقتی صدایممی زنی امیـــــــــــــــــــــد

عجیب نیست اگر میان این همه آبی نگاهت، تشنه ام! ....

 دیر کنی لحظه

 هایم شهید می شوند و کسی نا آشنا جنازه ی مرا

 به یاس های پرپر شدهمی سپارد که نه نشانی

  از خواب تو دارد نه عاشقانه ای برای وداع!....برایم

 کمی آب و آیینه بیاور، تمام قد که روبرویم می ایستی 

هوس می کنم دو رکعت نماز به نیت چشمانت بخوانم.....

می خواهم مثل تمام پروانه ها در

 آخرین نماز بلند ِ قامتت آه شوم و ببارم.....

ساعت به ثانیه های قرار ما نزدیک است!... می خواهم 

برایت تعریف کنم ازبوی گلاب و گیسوانی

  که ضریح انگشتهای ملتمسم بود!....از نجابت بوسههایی

  با تکه دوزی های ملکوت....از نازهای هزار ساله ات!...

 از خم خانه ی لب های معصومت که نوشداروی

 غزل های ناسروده ام بود!... چقدر دست در گردن زمین

 به آسمان سلام کردیم!...از حال و روزم ستاره می بارید!... با

 تو که قدم می زدم جیب های خیالم پر بود 

از تکه های مهتاب!... چقدر ازحرم چشمانت تا حریم

  کاشی های استعاره، سطر سطر مژگانت را بالا

 رفتم!....چقدر در سرازیری اشک هایت قد کشیدم!...

آن روز در دامان آیینه ها نشستم و از تو برایشان سرودم ،

 از آخرین دیدار زمستانی .....یادت هســــــــــــــــــــــــت...؟

تنهایی یعنی گوشیت نقش MP3 Player رو داشته باشه …

تنهایی هایت که زیاد شود، محبت لازم می شوی، و مجبور،

که دلت رابیندازی توی وانت

 و بروی سر چهارراه و یک تابلو هم بنویسی

 بزنی بالاسر وانت که:

فروشی به شرط چاقو!

و هر کس که می گذرد ، می بیند  و خوشش می آید

و چاقویی می زند که ببیند چجوری هاست!

و بعد که می بیند قیمت نزده ای...راهش را می گیرد و میرود

 و پشت سرش را هم نگاه نمی کند.

وعاقبت:

تو می مانی و یک دل پاره پاره که هنوز فروش نرفته است.

مرز بی خیالی

چند وقتی است احساس می کنم باید خودم را جایی جا بگذارم

و بروم.

یعنی یا خودم را بگذارم و برم یا خودم مرا بگذارد برود.

البته به شرط اینکه برگردیم و باز کنار هم باشیم.

می خواهم چند وقتی را فقط با بی خیالیم

زندگی  رو بگذرانم.بقیه ام را فعلا کنار بگذارم و بعد دوباره

به سراغش بروم. حالا اینکه چجوری و کجا بگذارم زیاد مهم نیست.

مثلا دفعه ی قبل ایستادم جلوی آینه یه نگاه با غره ای

 به خودم رفتم و گفتم همینجا می مانی تا من برگردم.

 بنده خدا من یه کم ترسید، البته هر کس دیگر هم بود با آن نگاهی

 که من کردم می ترسید! ولی خب حرفم زیاد موثر نبود و تا رو برگرداندم

دیدم من هم رویش را برگرداند و رفت.

چند وقت پیش هم که برای کاری به تهران رفته بودم

وقتی می خواستم سوار مترو بشم

نکته ی جالبی نظرم را جلب کرد. مترو که رسید دیدم خودم

 درون شیشه مترو پیداست. شیشه ی مترو هم

یک جورهایی آینه است. مترو که حرکت کرد

 می خواست خودم را هم ببرد ولی خب آن موقع نمی خواستم

 بگذارم برود. ولی این بار تصمیم دارم به ایستگاه مترو که رفتم 

خودم را بگذارم درون شیشه ی مترو و جایش بگذارم و بروم.

بالاخره که مترو از این مسیر خارج نمی شود

 خودم را هم جای بدی نمی برد. یا اینکه طرف های تجریش

و فردوسی و میان آن همه آدم بزک کرده  و غرق دنیا میرود،

 

  لا اقل ری و حرم امام هم می رود.

بین این همه مردم با این همه رنگ و دغدغه و ایمان سرک می کشد

و تجربه می اندوزد. من هم می روم پی بی خیالیم

 و یک روز برمیگردم همین ساعت همینجا باز برش می دارم

 

 و می روم...

 

اما خبلی ها میگن از آدمهایی که به بیخیالی خودشون میرسن

 باید خیلی ترسید نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 شما هم همین نظر رو دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چیزهایی که اصلا به تو ربطی نداشت....اما

امروز که رفته بودم با خیالت کمی قدم بزنم ،

 خانمی را دیدم که خیلی من را به یاد تو می انداخت.

حدودا 40 ساله بود، با قد کوتاه و مانتوی بلند مشکی.

داشت می خندید که توجهم را به خود جلب کرد.

خیلی باهات فرق داشت.

یعنی اصلا هیچ ربطی به تو نداشت!

تنها ربطش با تو این بود

 که همه چیزش با تو متفاوت بود.

 چهره اش، قدش، طرز لباس پوشیدنش،سن و سالش

هر چه فکر می کنم فقط تفاوت می یابم بین او با تو!

ولی خب این ها برای به یاد تو بودن مهم نیست.

حتی شباهت هم مهم نیست.

مهم این است که من می خواهم به یاد تو بیفتم

و هر بهانه ای هم که باشد کافی است.

حتی اگر خنده ی بلند زنی 40 ساله،

از شیرین زبانی خواهرزاده اش باشد...

شاید دیگر هرگز نتوانم تو را ببینم...

برای دردهای بزرگ نمی توان گریست

 

شاید دیگر هرگز نتوانم تو را ببینم

 مثل انتهای یک آواز

که صدا میان طنین ساز ها محو می شود

مثل لبخندی که آرام آرام با شروع درد

از روی لبها پاک می شود مثل تکه ابری

در آسمان داغ که زیر ضربه های نور ناپدید میشود

من نیز محو می شوم از ضمیر تو.

میفهمی که چه میگویم بانو.....نه

از تمام  این شعر های عاشقانه ام نامم را پاک می کنم

و در کدورتی مانده گار از آسمانی که دیگر

ستاره هایش را نمی شناسم ناپدید می شوم .

من هم کم‌کم فراموش می‌شوم.

با اين حساب اگر روزگاری لابه‌لای سلامی سرد

گذشتيم از کنار هم و نگاهت نکردم

گمان مبر که فراموش کرده‌ام  

آن همه احساس زخمی  را

خيال کن

که نام و نشان آشناهامان را کودکانی بازيگوش

سياه کرده اند - به رسم کودکی

و يا خط خطی شده است جسم و جان کوچک‌مان

 از سنگ.

خيال کن که باران تمام اين سال‌ها

فقط حافظه‌ی من را گل آلود کرده است

خيال کن که کورم يا کورم کرده‌اند...

اگر گذشتيم و

نگاهی

نيم‌نگاهی

از مرد زمستانی و بانوی زمستانی به هم نرسيد.

بازی "من اینم،آن نیستم"

نمیدانم از کی تو را در ذهنم خلق کردم. شاید آن روزها

بوده که دخترک همسایه مان با دوچرخه اش به دوچرخه ام

  کوبید و من به زمین خوردم.

شاید هم بعدها تر، آن وقتی که بچه ها رمان های عاشقانه ای

که شب ها در خانه شان می خواندند صبح به مدرسه می آوردند

 و یواشکی می خواندیم و می خندیدیم.

 شاید هم همیشه با هر نیازی که داشتم پاره ای از وجود تو

را ساخته باشم.تو موجودی هستی که همه چیزت را دوست دارم

حتی خودخواهیت را...

 

و می توانم در برابر تو ساعت ها بنشینم و حرف بزنم 

 و تو خسته نمیشوی.

 

می دانی، هر بار که یک آدمی را که دارای

کالبد دوست داشتنی است، داخل روح تو می گذارم،

 فکر می کنم این تو هستی. اما او کاری می کند که دلم میشکند.

حرفی می زند که دوست ندارم و خواسته ای دارد که محال

است تو داشته باشی. آن وقت است که می خواهم

روحت را بیرون بکشم از آن کالبد اما کمی برایم سخت است.

 این که دوباره باید به دنبالت بگردم

ناراحتم می کند.

 

تو خیلی خودخواهی. این همه سال است

که تو را ساخته ام و به کمال رسانده ام.

اما تو حاضر نمیشوی این

بازی "من اینم، آن نیستم" را تمام کنی.

 ترسم ازین است که آخر سر هم یک کالبد بی احساس

و مغرور و بی مسئولیت جای تو را بگیرد

  و کاغذهای هویتم را پر کند. آن وقت است که

حسابی دلت خنک می شود. 

و وقتی من را ببینی که دیگر یک   مرد میانسال

شده ام .من برای جوانی ام نگران هستم

که مبادا چیزی، کسی، روحی در

ذهنش بسازد و تو باز هم به من بخندی...

 

دیوار مدرن تنهایی...

 

 

پیش تر ها، آن زمان که دسترسی مان به تکنولوژی محدودتر بود، یک چیز هایی بود که در کوتاه مدت خیلی خوشحالمان می کرد.

وقتی چشممان به اسکرین گوشی مان می افتاد و یک همچین شکلی روی آن بود، قند در دلمان آب می شد که ای وای... ای جان... یک نفر از من یادی کرده است.

قبل تر هایش هم به محض اینکه تلفن خانه زنگ می خورد می دویدیم و با چه اشتیاقی گوشی را بر می داشتیم و هیچ چیز لذت بخش تر از این نبود که ندانیم چه کسی به ما زنگ زده است. آن وقت ها تلفن ها شماره نمی انداخت و پشت خطی در کار نبود و ما از اینکه تلفنمان زنگ بزند خیلی خوشمان می آمد.

اما یک زمانی به خودمان آمدیم. دیدیم چندتا پست الکترونیک داریم و وبلاگ و پروفایل این طرف و آن طرف و تلفن خانه هم که حالا دیگر کالر آی دی دارد و همه مان یکی دو تا گوشی تلفن همراه داریم و ...

ولی...

هیچ کدام خوشحالمان نمی کند.

هر روز چند ایمیل مسخره از گوگل پلاس به دستمان میرسد و نمیدانیم این سیستم چرا اینقدر آدمها را به ما و ما را به آدمهای دیگر معرفی می کند. بیشتر پیامهایی که به ما می رسد غیر ضروری ست. مسیج های فورواردی خیلی چیپ شده اند و هنوز هم داریم تبریکات سال جدید را به تصنعی ترین شکل آن دریافت می کنیم.

وقتی مریض می شویم، آن قدر به ما زنگ می زنند و مسیج می دهند و روی تلفن خانه پیام می گذارند که حالمان بد تر می شود اما کسی زنگ خانه را نمی زند یک کمی غذای گرم بیاورد برایمان و ما ممکن است یک شبانه روز در تب بسوزیم و کسی متوجه نشود.

این پیام ها ما را نامهربان کرده است. خیلی...

خودمان را توجیه می کنیم که تکنولوژی پیشرفته شده و می توانیم با یک پیام دوستی را یاد کنیم ولی در حقیقت نمی توانیم.

ما با این کارها، روز به روز از هم دورتر می شویم. روز به روز همه مان تنها تر می شویم. روز به روز برای کوچکترین کمک دیگران محتاج تر می شویم و...

بیایید از خودمان شروع کنیم. دیگر از دکمه forward در گوشی همراه و یا ایمیلمان استفاده نکنیم. دوستانمان را صمیمانه تر یاد کنیم...

پروفایلهایمان را تعطیل کنیم. با دوستان قدیمی مان قرار بگذاریم ناهارمان را با هم تقسیم کنیم. وقتی حوصله مان سر می رود به جای لایک زدن برای پست های غریبه ها، برویم پارک. بستنی بخوریم با نزدیکانمان. مادرمان را بخندانیم. برای کوچکترها کار دستی درست کنیم.

بشکنیم دیوار مدرن تنهایی خودمان را. شاید زندگی خیلی کوتاه تر از تصورمان باشد...

همه خاطره می شویم.......

همه خاطره می شویم.......

یاد دوستان و هم دانشگاهی ها بخیر

اساتیدی که فقط نامشان را شنیده بودم و خاطره هایی که خود خاطره شدند..

روزها رفتند و خاطرات ماندند و بدون یک اپسیلن خطا بر حافظه دلها اسکن شدند، تا ثابت کنند که تنها حاکم بر زمان انهایند.

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

دانشگاه هم ان چیزی نبود که دنبالش بودیم، با همه خوشی ها، حرص ها، شب نخوابیدن ها، بغض ها، سوء تفاهم ها، جزوه و کپی و پرینت ها، قیافه های جالب و خواب آلود کلاس جمعه ها صبح ساعت هفت و نیم دکترده حقی  ، استاد ابوالفتحی،خانم دکتر جمشیدی،خانم دکتر مرادی ،استاد سعیدی ،استاد صیدی ، دکتر نجفی،خانم جشن،استاد آمویی و استاد قاسمی....

بچه های کلاس...حمید کرمی...تورج باغفلکی...غلام اکبری...شرفی..ارتعاشیان...ابدی...لرستانی...خاکسار...شاه حسینی...سید مسعود...ملکی...علی زمان..گلزارفر...جلال همتی...یوسفی.....پهلوانی...پژمان...فرید نظری...

بعضی وقتها فکرش را که میکنی میبینی واقعا چقدر زود دیر میشه ، تازه یادت می اید امروز همان فرداهایی است که دنبالش میگشتی، بعد دیگر نمی خواهی فک کنی که اینده کجاست.

هق هق شعرهایم

چیزی خلوت آیینه ها را می شکندُ تو را روزی هزار بار

در من می سراید و می سوزد!!... وقتی تو را

چشم بر هم زدنی از خیال کاغذها فراموش کنم،

واژه ها از انگشت هایم رو بر می گردانند!...

هزار کلمه (تو )در توی حنجره ام قیام می کنند

تا تو را به قد قامت غزل هایی ناب،

 به حکمرانی ذهنم منصوب کنند!...می بینی؟!...

خواب و خیال شعرهایی شده ای

 که از چشمان بی قرار من سر ریز شده اند!!....

نمی دانم چرا ولی سمت تو همیشه قلم دو به شک است!...

 نمی نویسم، جاری می شوی در خیالم ...

می نویسم، آه می شوم و نمی بارم!!....

مثل نمازهای مستحبی اشک هایم را به تعویق می اندازم

تا همیشه همه جا همین قدر آرام باشد!...

مهم نیست شعرهای من از نازهای هزار ساله ات

 به هق هق افتاده باشد! ....

باز هم آنقدر نام تو را تکرار می کنم تا از چشمانم ترانه بریزد...

اینجا مال من است...

 

هر روز ، خط خطی هایم ، بی معنی از دیروز میشوند شاید هم بامعناتر... نمی دانم ... !

جز خودم ، هرکی بخواند ، خنده اش می گیرد ... !

اما...

من هر کلمه رآ با بغض راهی کاغذ می کنم ... !

این جملات، خواندن نمی خواهــد.. چیزی که درد دارد، درکـــ می خواهــد ...

میگویند شاد بنویس..!!نوشته هایت درد دارند..!!و من یاد مردی می افتم که با ویالونش گوشه ی خیابان شاد میزند...اما با چشم های خیس!!!

اینجا من مینویسم...خودم را...لحظه هایم را...عصیانیتم را...

دلتنگی هایم را...غرغر هایم را...

گله هایی را که هیچگاه به زبان آورده نمی شوند و مدام نوشته می شوند...

چیزهایی که روزی آزارم می داده ...خودم را...تو را... او را...همه را

 می دانی توی اشفته ترین  لحظات هم  مَرا بِبینی ظاهِرَم آرام اَستـ

اما اینجا کلمه هایم فریاد است ... اینجا مال من است...مال خودم...

هر جور دلم بخواهد می نویسم  تا آرامم کند وقتی صدا را کم می آورم...

وَقتی دردم میگیرد...

وَقتی بغض می کنم...وَقتی می میرم...

هرکس درک نمی کند از اینجا برود اینجا اتاق ترک خورده من است...

چه لحظه درد آوریه...

اون لحظه که میپرسه : خوبی؟

پنچ خط تایپ می کنی  ولی به جای "enter"

همه رو پاک می کنی و مینویسی :

خوبم مرسی؛تو خوبی؟!!......................

.....از من نرنج . . .!

من نه مغرورم و نه بی احساس . . ! فقط دلخسته ام . . !

 

دلخور که می شوم

بغض می کنم

می آیم پشت صفحه مانیتورم...

یه کامنت میزارم و یه صورتک

صورتکی که می خندد D:

و پشتش قایم می شوم

و فکر می کنی که می خندم

و می خندی

اشکهایم می آیند و من

مدام با صورتک مجازی می خندم

تو که می خندی

باورم می شود

شاد می شوم

اشکهایم روی گونه هایم می خشکند

ایـــنهـــا كـه میگویند نــــوشـــتـــه هــایــم زیـــبـاســتــ !

اگــــــــر چـشــم هــای تــــو را می دیـــدنـد چــــه می گفــــتــند !؟؟

اگه جزء "بی احساس ترین افراد،

با احساسی ترین جملات

، که احساس آدم ها را به بازی می گیرند

"هستی، کلا در این سرای را به صدا در نیاور؛آری درست گفته اند:

..انسان بودن را باید آموخت جنسیت معنا ندارد !

دلتنگیهام آروم نمیگیرن...

 

تو مرا یاد شبانه ها می اندازی!.... شبانه هایی که برایت

می نوشتم و تو تعبیر می کردی! ...حالا سالهاست

که گذشته ام!....به قدمت تمام سپیدهایی

که از واژه هایم سر زدند!...همراه جوانی ام

سپید سرودند و..... سپید شدند!!... گاهی

قهر کردیم!... گاهی برای هم خط و نشان

کشیدم!....گاهی دو نفره خندیدیم ،

یک نفره گریستیم!....گاهی به دنبالم آمدی

و من نبودم! ... گاهی من آمدم و تو زودتر

رفته بودی!... سالها به دنبال رد پای هم،

 روی شانه هایمان، تمام بار ناسروده ها را

به دوش کشیدیم و رفتیم و هنوز به هم

نرسیده ایم!!.... گاهی دعا می کردم کمی

سپیده را معطل کنی!... اذانت را به تأخیر

 بیاندازی تا دو نفری کمی برای هم ترانه

 تعریف کنیم!!....گفتم درد و دلهایم

طولانی اند!.... تو می خندیدی و روی بالهایت،

 آسمان را بر دوشم می انداختی و زیر

 ضربان مداوم ِ سُبّوحی سُبّوحی ات،

خوابم می کردی!!....نورها که منتشر

 می شوند و صدای پَر پَر قدسی پروانه ها

 می آید، ذکر یا نُورُ یا قُدّوس تو، آواز مکرر

 لحظه های من می شود، وقتی دنبال

 چیزی می گردم که به تو بیاید!....وقتی

ساعت های بی خوابی ام مدام می شود!....

 وقتی هر شب، راس ساعت دلتنگی، صبر

 و واژه تزریق میکنی به انگشت هایم!...

وقتی از کابوسی غمناک،

امید امید کنان بیدارم می کنی!....

وقتی می ایستی در تنهایی من،

 و من تو را آیه آیه از آسمان می چینم! ...

وقتی می نشینم در خلوت ساده ی تو،

و تو در سینه ی داغدار من،

کَم کَمک می باری!...

 وقتی، وقتی.....

شده...

شده بری وسط خیابون عکس بگیری.............

بلند بلند بخندی..........یهو بزنی زیر گریه......

 

وقتی راه میری کفاشاتو رو زمین بکشی....وقتی از پله ها

میای پایین ۴تا پله ی آخرو

 

بپری.....شب ها تا دیروقت هندزفری بذاری توگوشت رادیو.آهنگ

 مورد علاقت رو.....گوش بدی..

 

صبح ها بزور از خواب پاشی چون تادیر وقت بیدار بودی ولی

تسلیم حرف این و اون نمیشی که

 

میگن خوابت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زیر بارون اونقدر بچرخی

 که خیس خیس برگردی خونه

 

و از خنده روده بر بشی..بعدش ی سرما خوردگی بارونی...!

 

یه سوتی بدی و تا چند دقیقه از بس میخندی

اشک از چشمات میاد.....!

 

روزای برفی وتعطیل زیر پتو یه خواب عمیق و شیرین...!

 

روزای خاصی واسه خودت تو تقویم داری !!!

 

هرچی ببینی یاده یه خاطره بیوفتی...!

 

عاشق یه چیزایه عجیب میشی...!

 

ساعتا به سقف اتاقت خیره شی...

 

جلو آیینه با خودت حرف بزنی.....!

 

خانواده رو یکمی بذاری سرکـــــــآر...

 

یه رمان ۳۰۰صفحه ایی رو که خیلی دوسش داری

 تو ۳روز بخونی..!!!!!!!

 

شبای امتحان استرس درس نخوندن داشته باشی......!

 

تقلهای  سرکلـاس و شیطونیـا......!

 

جیغ زدن تو اُتوبـــــــــــآن........!

 

لج کردن باهـمـــــــــــــــــه....!

 

نوشتن خاطراتـــــــــــــــــــــــ...!

 

غروبا دلت اونقدر بگیره که حد نداشته باشه..!

 

با دوستات تاحد مـــــــــرگ کل بندازی......

 

آرزوهای خنده دار داشته باشی.....!

 

زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی یعنی اینــــــــــــــــــــــــــــآ...

 

درباره الی و من...

 

(عاشقانه ای متفاوت با همه عاشقانه ها)

 

 

من امروز الی را دیدم... یک نفر گفته بود با دیدن الی گریه

 نکن... نشد! نتونستم

 

من امروز الی را دیدم.... تنفرم از دریا بیش از پیش شد...

 

هیچ وقت عاشق دریا نبودم...

 

از دریا فقط عاشق مرغ  دریایی اش بودم و  ...ولی دریای الی

مرغ  دریایی نداشت

 

من امروز الی را دیدم...

 

برای مظلومیتش، برای تنهاییش، برای... خودش! برای غرق

شدنش اشک ریختم

 

الی در میان جمع بود... اما تنها بود... درست مثل ما

 

من امروز فهمیدم می شود تنها به سینما رفت...می شود

 صندلی هایی که دو طرفت هستند

 

خالی باشند و تو میان جمع ، اما تنها...

 

میشود از تنهایی لذت برد؟؟!!

من و تو

من و تو

پر از تناقضیم!

پر از دلیل

برای جمع نشدن

برای ما نبودن ...!

من و تو پارادوکسی بزرگیم

که هیچ شاعری

شجاعت سرودنش را

نداشته

و نانوشته مانده ایم یک عمــــــر

در سفیدی تمــــام کاغذهای دنیـــا

من و تو شاید

تعبیـــــر ناگوار یک خواب بی موقع بوده باشیم

و شاید حتی ... آهنگی باشیم

که با سازی ناکوک نواخته شده

هر روز

تو در بی نهایت رویاهایت

سیر می کنی

و من انگار که رو به روی تو

در یک نبــــــرد

ایستاده باشم

و من ... انگار که رو به روی تو

از نفس ...

افتاده باشم

دوستت ... خواهم داشت ...!

حتی اگر وصله ی ناجور زندگی ام باشی

حتی اگر نباشی و بودنت

کسر شود از لحظه هایی که

به اندازه ی همه ی بغض های گریه نکرده

دلتنگت بوده ام

می خواهمت

حتی ...

اگر نخواهی ام

و این فعل را

هر ثانیه

با ذره ذره ی تنم آرزو می کنم

و گمان تلخش را به باد می سپارم

راستی

مگر می شود؟!

مگر می شود تو را دوست هم نداشت؟!

مگر می شود تو را آرزو نکرد؟!

تو را نخواست؟!

واژه ی همیشگی آن سوی "و"

به دوست داشتنم بخنــــــــد

مثل مادر به شیطنت های بی منطق کودکش

و بگذار این من

فقط برای تو

از نفس

افتاده ... باشد ...!!

دلتنگی می تونه خاطره ی دیروز دستات باشه، یا خاطره ی محوشده ته ذهنت

مهم اند

 

این روزها قطره های باران نام تو را از زبان من بسیار

 می شنوند..پنجره ی رو به آفتاب اتاقم هم...صدای

 پای تو از هیچ کوچه ای نمیاید ...اما صدای نوشتن

 من ساعتی یکبار...!

روزی قرار بود بیایی و بمانی 

 

تعارف که نداریم این روزها میدانم که دیگر

نمیایی...

 و  با اینکه خوب میدانم باز

پشت پنجره ،کوچه را تماشا می کنم...قرار نیست

 آمدنت را باور کنم ولی معلوم نیست این همه

دلتنگی از کجا پیدایش شده ...

این روزها خیلی این خواب را می بینم که من و تو

 پیر شده ایم. هنوز چشممان اما پی همدیگر  است.

توی همان سفره خانه ی سنتی مدرن مینشینیم

و صدای خنده هایمان بلند است. شیک شکلاتی

سفارش می دهیم و کیک(این بار شاید کیک

کوچک تولد هفتاد  سالگیمان !!!) و شاید هم قهوه تلخ

بعد تو دستت را حلقه میکنی دور من… نه آنقدر

سفت که همیشه دوست داشته ­ام… تو پیرتر

از آنی که حصار دستهایت را تا حد بند آمدن

 نفسم تنگ کنی...منهم خب پیر تر

اما هنوز “عزیز” صدایم میکنی و هنوز” بانوی زمستانی”

صدایت میکنم!

نگاهت میکنم. چشمهایت روشن تر شده.

چیزی بین قهوه ای و عسلی ...پوست صورتت

 چروک برداشته اما هنوز توی همه شیارهای

 پیشانی بلندت اسم من هست…منهم خب ...

یادمان می­آید که تمام این سی و چند سال

را عاشق که نه دوست بودیم  دوستی  با ارزش تر است

 … از دور… از فاصله های زیاد…

از میان آدمهائی که بینمان ایستاده بودند…

و هزاران بار زیرلب گفتیم: “وای چقدر دوستش دارم”

 و هزاران بار دلهایمان لرزید و هزاران بار دلتنگتر شدیم و … دورترماندیم.

این روزها کابوس زیاد می بینم....

این روزها فهمیده ام یک واقعیتی در زندگی آدمها 

 وجود دارد ... یک واقعیت تلخ ... واقعیت این

 است که بعد از این حس مبهم تو دیگر آن آدم

سابق نخواهی بود ... تلخی اش به این نیست ...

تلخی اش آنجاست که دوباره برگردی سرخانه ی اولت

 و بخواهی همان آدم قبلی باشی ، که باخودت

و دیگران توافق کنی که همه چیز مثل قبل از

 است و هرروز با کابوسهایت

زندگی کنی  ... خسته شوی و بالاخره یک روزی اقرار کنی :

نه دیگر نمی شود ... دیگر نمی توانی...

تلخی اش آنجاست که زندگی ات ناخودآگاه

به دو  دوره تقسیم می شود ... دوره ایی که

  تمام دلتنگیهایت ،

تمام خوشیهایت ، تمام مهربانی هایش ،

تمام خاطره هایش مُهر می شوند ... داغ بر دل ات ... می گذارند

 ودیگری دوره سکوت

و بعدش که تو باید این ها را تا هرکجا که می روی

به دوش بکشی ... و اگر بخواهی این بار را بگذاری

 روی شانه هایت؛ زخمی می شوند ، می سوزند از تب...

تلخی اش آنجاست که یکباره یک جای معمولی

وقتی داری یک کار معمولی میکنی مثلا رانندگی میکنی

 و آهنگی را گوش میدهی ،حلقومت را یک خاطره ی 

 می گیرد و می فشارد ... نمی دانی که چطور می فشارد ...

این که عادت داشت برایت گاه گاهی آهنگی را زمزمه کند...  

یا با لهجه ای خاص برایت حرف بزند ...طرح دستانش .......

نگاه هایش وقتی از زیر چشمی  نگاهت رادنبال می کرد ...

تو نخواهی دانست من چه می گویم مگر آن

که این حس را با ذره ذره ی روحت

چشیده باشی ... مگر آن که آن لحظه ی ناتوانی ات،

 ناتوانی بزرگ ات را در برابر احساست دیده باشی ...

که مسبب این حس ویران کننده

... نگاهش ثابت باشد ، به زمین

 و بگوید این کار از من برنمیاید.

ویهو فروبریزد همه ی تصوراتت از آنچه که

 شده بودی....

امروز نشستم و حساب کردم از آخرین

روزی که دیدمت  یک روز گذشته است

و از کشف بی رحمی که کردم متعجبم...

بگذار بماند برای خودم..! تو ندانی بهتر است!!!!!!!!

این روزها نگران بازی های زندگی هستم اما هنوز هم

این روزها فکر می کنم شاید دیگر نتوان کسی را دوست داشت

شاید....

شاید...

شاید....

 

ای کاش همه چیز یه جورای دیگه بود...

ای کاش...

و با این ای کاش گفتن ها و افسوس خوردنها ، زندگی تو را

 

دوباره به من نمیدهد!

هر چه بود گذشت و نگذشت هر چه در دلم نشست!

ای کاش...

و با این ای کاش گفتن ها و افسوس خوردنها ، تو برای

 

من ماندنی نمیشوی !

ای کاش ….

و گاهی میرسد که زبانم بند می آید از گفتن حرفها ،

 

و حتی یک کلام!

و میگویم ای کاش روزی نمی آمد که بخواهم

 

در وصف تو بگویم...

ای کاش...

خوابم نمیبرد... ؛

بغض روی ثانیه هایم راه نمی رفت...

و دوباره تو را کم نمی آوردم !!!

تو را و عطر صبوریت را...

هیچ میدانستی هیچکس به اندازه ی تو مرا نمی فهمد؟؟؟

این را خودم همین روزها ؛

از حال خراب و بغض هایم فهمیدم...

از بین اووووووووووووووووووووووووووووون همه آرزوهای

 

بچگی 

و اون همه ای کاش ها...

فقط بزرگ شدیم ....

سیاه و سپید

سیاه و سپید

دو رنگی که سال ها ما را به بازی گرفته اند

بی آنکه کسی بفهمد

سال های زندگی  ما خاکستری  گذشت

من نه سر به سر روز ها می گذارم

و نمی گذارم شب ها از خوابم بگذرند

تا رویا های نیم روز ی ام را فراموش کنم

نمی دانم

 من دیوانه ام

یا این کلمات خوب توانسته اند رگ خواب های مرا بگیرند

هر موقع خواستم بنویسم

« حال همه ما خوب است »

دیدم ملالی بود

آن هم دیدن گاه به گاه

کودکی که در خواب های من

خواب عروسک می دید

 

سپاسگذارم

 

سلام

هفته آینده برمی گردم از همه دوستانی که توی این مدت یادم بودن و حتی

 تولدم را تبریک گفتن سپاسگذارم .قسمت بود امسال روز تولدم پیش آقام

امام رضا باشم واقعا برای همتون به اسم دعا کردم

 

عارفه با ۲۱کامنت

زهرا با ۱۲کامنت

فائزه با ۸کامنت

مسافر با ۶کامنت

هانا ۵کامنت

حوا و نرگس و پرستو واملی کیجا با ۳کامنت

آرزو و نرجس و پیمان با۲ کامنت

روناک،مهربون،پونه،لیلا، مینا،دختر شاه پریون،بهرنگ ، دنیا،محدثه،رضاو لیلا،الی و آیدا با یک کامنت

 

 

سفر

سلام به همه دوستان گلم بخصوص بعضی ها

چند روزی نیستم

میرم پا بوس امام رضا

برای همتون دعا میکنم

نامردی نکنین ها کامنت بزارین

تا ببینیم و تعریف کنیم

راستی ببخشید اگر کامنت هاتون رو تائید نکردم

خب باید جواب بدم