
این روزها قطره های باران نام تو را از
زبان من بسیار
می شنوند..پنجره ی رو به آفتاب اتاقم هم...صدای
پای تو از هیچ کوچه ای
نمیاید ...اما صدای نوشتن
من ساعتی یکبار...!
روزی قرار بود بیایی و بمانی
تعارف که نداریم این روزها میدانم که دیگر
نمیایی...
و با اینکه خوب میدانم باز
پشت پنجره ،کوچه را تماشا
می کنم...قرار نیست
آمدنت را باور کنم ولی معلوم نیست این همه
دلتنگی از کجا پیدایش
شده ...
این روزها خیلی این خواب را می بینم که
من و تو
پیر شده ایم. هنوز چشممان اما پی همدیگر
است.
توی همان سفره خانه ی سنتی مدرن مینشینیم
و صدای خنده هایمان بلند است. شیک شکلاتی
سفارش می دهیم و کیک(این بار شاید کیک
کوچک
تولد هفتاد سالگیمان !!!) و شاید هم قهوه
تلخ
بعد تو دستت را حلقه میکنی دور من… نه آنقدر
سفت که همیشه دوست داشته ام… تو پیرتر
از آنی که حصار دستهایت را تا حد بند آمدن
نفسم
تنگ کنی...منهم خب پیر تر
اما هنوز “عزیز” صدایم میکنی و هنوز” بانوی زمستانی”
صدایت میکنم!
نگاهت میکنم. چشمهایت روشن تر شده.
چیزی
بین قهوه ای و عسلی ...پوست صورتت
چروک برداشته اما هنوز توی همه شیارهای
پیشانی بلندت
اسم من هست…منهم خب ...
یادمان میآید که تمام این سی و چند سال
را عاشق که نه دوست بودیم دوستی با ارزش تر است
… از دور… از فاصله های زیاد…
از میان آدمهائی که بینمان ایستاده بودند…
و
هزاران بار زیرلب گفتیم: “وای چقدر دوستش دارم”
و هزاران بار دلهایمان لرزید و هزاران
بار دلتنگتر شدیم و … دورترماندیم.
این روزها کابوس زیاد می بینم....
این روزها فهمیده ام یک واقعیتی در زندگی
آدمها
وجود دارد ... یک واقعیت تلخ ... واقعیت
این
است که بعد از این حس مبهم تو دیگر آن آدم
سابق نخواهی بود ... تلخی اش به این نیست
...
تلخی اش آنجاست که دوباره برگردی سرخانه ی اولت
و بخواهی همان آدم قبلی باشی ،
که باخودت
و دیگران توافق کنی که همه چیز مثل قبل از
است و هرروز با کابوسهایت
زندگی کنی ... خسته شوی و بالاخره یک روزی
اقرار کنی :
نه دیگر نمی شود ... دیگر نمی توانی...
تلخی اش آنجاست که زندگی ات ناخودآگاه
به
دو دوره تقسیم می شود ... دوره ایی که
تمام دلتنگیهایت ،
تمام
خوشیهایت ، تمام مهربانی هایش ،
تمام خاطره هایش مُهر می شوند ... داغ بر دل ات
... می گذارند
ودیگری دوره سکوت
و بعدش که تو باید این ها را تا هرکجا که می روی
به دوش بکشی ... و اگر بخواهی
این بار را بگذاری
روی شانه هایت؛ زخمی می شوند ، می سوزند از تب...
تلخی اش آنجاست که یکباره یک جای معمولی
وقتی داری یک کار معمولی میکنی مثلا رانندگی میکنی
و آهنگی را گوش میدهی ،حلقومت را
یک خاطره ی
می گیرد و می فشارد ... نمی دانی که چطور می فشارد ...
این
که عادت داشت برایت گاه گاهی آهنگی را زمزمه کند...
یا با لهجه ای خاص برایت حرف بزند ...طرح دستانش
.......
نگاه هایش وقتی از زیر چشمی نگاهت
رادنبال می کرد ...
تو نخواهی دانست من چه می گویم مگر آن
که
این حس را با ذره ذره ی روحت
چشیده باشی ... مگر آن که آن لحظه ی ناتوانی ات،
ناتوانی
بزرگ ات را در برابر احساست دیده باشی ...
که مسبب این حس ویران کننده
... نگاهش ثابت باشد ، به زمین
و بگوید این کار از من برنمیاید.
ویهو فروبریزد همه ی تصوراتت از آنچه که
شده بودی....
امروز نشستم و حساب کردم از آخرین
روزی
که دیدمت یک روز گذشته است
و از کشف بی رحمی
که کردم متعجبم...
بگذار بماند برای خودم..! تو ندانی بهتر است!!!!!!!!
این روزها نگران بازی های زندگی هستم اما
هنوز هم
این روزها فکر می کنم شاید دیگر نتوان کسی را دوست داشت
شاید....
شاید...
شاید....